10 ماهگی
پاییز شده و دیگه باید لباسای گرم بپوشید .... مامانیا دختر خاله مهناز (خاله بابا حسین..آخه مامانتون که خواهر نداره...)کلی لباسهای بافتنی زیبا بهتون هدیه داده..که یکیش تو تن اقا کسرا داره می درخشه شما ها رو خیلی دوست داره که اینهمه وقت گذاشته و لباسای زیبا براتون بافته ...ماچ ماچ برای مهناز جون..اشالاه همیشه سلامت و شاد باشی این عکس اگه تمام قد بود خیلی بهتر میشد اقا کسرا سرانجام اوایل 10 ماهگی خودشون رو تکون دادند بعد از 3یا 4 روز چهار دست و پا رفتن یکدفعه دستشو گرفت به مبل و وایساد.... این مثل معروف که میگند :پسر 9 ماه و نازی برای ما هم به واقعیت رسید اخه یه یک ماهی...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:52
بازی و خنده
الهی فداتون شم که اینقدر ماه هستید. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:52
نگاه
چهار روز خونه مامان و بابا بزرگ
خونه مامان بزرگ حکم یه مسافرته ...هر وقت میخواهیم بریم اونجا بابا حاجی یا دایی حسین میان دنبالمون و با کلی ساک و لباس میریم ...کالسکه و رو روئکتون هم میبریم تا تو حیا ط خونه حسابی جولون بدین یلدا جون بیشتر از طبقه پایین روروئک خوشش میاد. عاشق کشف کردن محیط های ناشناختست خونه مامان و بابابزرگ خیلی بهمون خوش میگذره. کلی باهامون بازی میکنن. مخصوصا بابا بزرگ بنده خدا همش مراقبتمون می کنه دایی حسین هم ما رو میبره تو خیابون میگردونه یا با ماشین دور میزنه مامانیا باید بدونید که مامان بزرگ و بابا بزرگ خیلی زحمت کشیدند و مرتب در کنار ما بودند تا تو بزرگ کردن شماها و طی کردن این...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:51
11ماهگی
اقا کسرا یادت باشه که مدام فلش رو از دستگاه میکشیدی و تو دهنت میکردی..تو این فلش چند تا کلیپ شاد ریخته بودیم که موقع غذا خوردن حواستون پرت اینا بشه و همه سوپتون رو بخورین..خودمونیم کلک خیلی خوبی بود اینجا خونه خاله ندا و عمو حمیده (دوستان بابا حسین)....شب رو اینجا موندیم و شما حسابی همه جای خونه سرک کشیدین و بازی کردین این دختر خوشگل هم هانا دختر عمو رضا و خاله فاطمه است که شما دو قلوها رو خیلی دوست داره برای هانا جان ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:51
سقا شدن آ سد کسرا (آقا سید کسرا)
فدای تو پسر ..پس اون شرارتی که همه میگند از چشات میباره کجا رفته مامانی... تو هم به احترام این لباس و مظلومیت صاحبش.. این لباس سقایی رو مامان بزرگ نذرت کرده بود و 2 روز قبل از تاسوعا با این لباس و کلی ذوق و شوق اومد خونمون..وقتی لباس رو تنت کردیم اشک از چشمهای مامانی سرازیر شد دلیلشو وقتی بزرگ شدی بهت میگم عزیز دلم یه خاطره دیگه اینکه : وقتی شما 40 روز زودتر به دنیا اومدین مامانی تا 3 روز شیر نداشت درست تو همین ایام بود که از علی اصغر خواستم یه گوشه چشمی هم به من و شما نانازیا بندازه ...اون عزیز هم با تمام کرمش نظر کرد و شیر برای هر دو تون به مامانی هدیه کرد اینجا هم تو بغل ع...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:51
تولد 1 سالگی
عزیزای مامان هیچ باورم نمیشه که یک سال از عمر شما و چندین سال از عمر مامان بابا گذشت. خدا رو شکر میکنم که شما گلهای قشنگ صحیح و سلامت و زیبا هستیدو دوره نوزادی را به خوبی پشت سر گذاشتید. مامانیا هر چند مهمونی دادن با وجود دو قلو های نازنینی مثل شما خیلی سخت بود ولی دلمون نیومد عزیزای فامیل تو شادی اولین جشن تولدتون سهیم نباشند به کمک مامان بزرگ و عمه افسر تو 2 روز متفاوت 20 و 22 بهمن براتون جشن تولد گرفتیم. از اونجایی که قرار شد یک روز برای فامیل مامانی و یک روز فامیل بابایی باشند این تاریخ رو انتخاب کردیم که تعطیلی باشه و روز مبعث حضرت رسول هم این وسط شگون این دو جشن زیبا باشه. مهمانهای این دو روز رویهم نزدیک 35 نفری شدند بابا...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:50
Black and White
عسل های خوشگل من این عکسها برای یک هفته قبل از تولدتونه بسیار بازیگوش شدید و با هم بازی می کنید. یلدا صداهای قشنگی از خودش درمیاره، کسرا زبل خان شده و هرجائیو که بخواد فتح میکنه بابا حسین هم هنر عکاسیشو تکمیل کرده و به جای کمک به مامانی ٢٤ ساعته دوربین دستشه ! خودش مي گفت تا حالا 100 گيگ عكس و فيلم گرفته !!!! چند تا ميشه؟... خيلي ...
نویسنده :
مامان .K.Y
9:50












